
واژگان کلیدی :حلاج، خدا، عشق
*
سربلندم
بر دار ،
و سربلندم ؛
چه نه دلی سوزانده ام ،
نه خانه ای ویران کرده ام ،
نه آبرویی برده ام ،
نه اشکی بر گونه ای نشانده ام ،
و نه ...
سالها نشاطم غم تو بود .
تو که امروز به تماشا نشسته ای
دست و پا بریدنم
و سربلندی ام را .
خونی ندارم که گلگونه ام سازم ،
چرا که سالها
خونم از دیدگان به گونه ها روان است .
سرخ می شوم ؛
تا نپندارند که سپید گشته ام از هراس مرگ ،
نه از خون ،
نه ازشرم ،
که از غیرت ،
که با رقیب می بینمت
تو که امروز به تماشا نشسته ای
دست و پا بریدنم
و سربلندی ام را
و به موافقت پاره گلی می اندازی سنگسارم را ؛
در آن نوبت که به آن محکمه ای خوانده شوی
به پهنای بی پایان
و داوری به بزرگی و پاکی و خوبی و داد
و یانش بیکران
نه دست کس در دست تو
و نه کس فریادرس تو ؛
پاسخ آن همه دل سوخته ،
خانه های ویران گشته ،
آبروهای ریخته ،
و اشک های به گونه نشانده را . . .
چگونه خواهی داد ؟

نگارنده : هوخشتره


پیروز باشید و سبز 