نویسنده :
هوخشتره - گاه ٩:٥٢ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
*
بیا از نخست بیاغازیم ؛
عشقی را ،
که همیشه بزنگاه آمدن است ،
و گاه و بیگـاه نمی شناسد .
من باور دارم ،
که دانستن و دریافت و یابش درونی ،
و برآیندشان ،
و هرآنچه به زبان تازی " شعور " می نامندش - و من برابر پارسی اش را نمی دانم چه بنگارم - ،
بی هیچ گمانی ،
آن تست ؛
و هیچ کس را یارای آن نیست ،
که آن آن را ،
در آنی که آن آن زاده می شود ،
و آنی پیش از آن آن ،
و آنی پس از آن آن ،
و آنی و آن هایی پیشتر ،
و آنی و آن هایی پس تر ،
آن تو نداند ،
و نشناسدش ،
و ارجمندش ندارد ،
آن گونه که تو می شناسی ،
آن خود می دانی ،
و باورش داری .
امروز از آن روزهای همیشگی ست ،
که هوای تو را دارم ،
و دل تنگم برای تو ،
بیا از نخست بیاغازیم ؛
عشقی را ،
که همیشه بزنگاه آمدن است ،
و گاه و بیگـاه نمی شناسد ...
نویسنده :
هوخشتره - گاه ۳:۳۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
*
آسمان زیر بال اوج تو بود
چون شد ای دل که خاکسار شدی ؟
سر به خورشید داشتی و دریغ
زیر پای ستم
غبار شدی
ترسم ای دلنشین دیرینه
سرگذشت تو هم ز یاد رود
آرزومند را غم جان نیست
آه اگر آرزو به باد رود
نویسنده :
هوخشتره - گاه ۸:٤۳ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢
*
ره دور است و فرصت دیر ،
و هنوز شوق دیداری هست .
بگوی آن سخن نگفته را ،
که دیگ سینه را به جوش آرد .
پیش از آنکه بجویی و نیابی ،
در آن گاه که ناگاه می شود بی گاه .
در آن هر کجا ،
در آن هرچه ،
در آن آن ،
که آنی می گذرد .
تا کی عشق را در پستوی خانه نهان خواهی کرد ؟
بگوی آن سخن نگفته را ،
که ره دور است و فرصت دیر ،
و هنوز شوق دیداری هست ...
نویسنده :
هوخشتره - گاه ٤:٢٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
*
خودمان را گول نزنیم ،
از نخست ما دو خط موازی بودیم .
با هزار سال نوری جدایی .
در لحظه هایی چه دیر ،
و جاهایی چه دور ،
امید آن بود که در بی نهایت به هم رسیم .
اما در ساعاتی مانده به همان لحظه های دیر ،
و در نزدیکی همان جاهای دور ،
من خود را شکستم ،
تا زودتر از بی نهایت به تو برسم ؛
شاید هزار سال دگر .
لیک ،
در دقایقی مانده به همان لحظه های دیر ،
و نزدیکتر به همان جاهای دور ،
تو از نو مرا شکستی ،
تا همان امید رسیدن در بی نهایت را نیز
نا امید کرده باشی .
افسوس ،
که در ثانیه هایی مانده به همان لحظه های دیر ،
و نزدیکترین به همان جاهای دور ،
آنگاه که پهنه ی هستی ام را درنوردیدم ،
تا مگر از آنسوی بی پایان به تو باز رسم ،
تو ثانیه هایی پیش از ثانیه هایی مانده به همان لحظه های دیر ،
و گام هایی مانده به نزدیکترین به همان جاهای دور ،
به نقطه ی پایان رسیده بودی .
و این بود ،
پایان تلخ حکایت شیرین رفتن ...
نویسنده :
هوخشتره - گاه ۱۱:٠٧ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
*
تا چند بودن و ننمودن یا نمودن و نبودن . " یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می نمایی "
*******
چرا برخی انسان ها بیخود واسه خودشون مشغولیت ذهنی درست می کنن و دنبال پاسخ می گردن برا پرسش های اصولیشون . اصولن با منطق جاودانه ی " لی لی لی لی حوضک " میشه پاسخ خدا رو هم داد چه برسه به بنده ی خدا . آخرش هم که با فلسفه ی فراموش ناشدنی " تا بعدی " دل و احساس و فکر و ... خلاصه همه چی کشکه . بهتره بچسبن به همون سه گوش ها و چهارگوش ها و پنج گوش ها و ... ی عشقاطفیساسی * چون با حذف شدن یه ضلع هیچ اتفاقی نمیوفته ، هم میشه جواب داد و هم به گسترش اضلاع فکر کرد .
*******
ما دلی نشکستیم
و اما دلمان به سختی شکستند
بشارت ده دل شکنان را ...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
* ( عشقی + عاطفی + احساسی )
نویسنده :
هوخشتره - گاه ٤:٢٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠
*
گاه یا گهگاه یا همیشه
بی ایراد بودن ، ایراد است .
و خوب بودن ، آزار دهنده .
و پاک بودن ، غیر قابل پذیرش .
در این خراب ریخته ای که ؛
مردمانش سنگ را بسته اند و سگ را گشاده .
و فروشگاه ها همه پر از عصاهای سپید دزدی است .
*******
من جنگ را بُردم .
و پاداشم این بود ،
که " در هیچ جنگی پس از آن تنها نباشم " .
اما از آن پس
مرا شکستند ،
و تنها رها کردند ،
" چون بُرده بودم "
*******
آنگاه که خورشید به هم درپیچد .
و آنگه که ستارگان همىتیره شوند .
و آنگاه که کوهها به رفتار آیند .
و آنگه شتران ماده وانهاده شوند .
و آنگاه که ددان را همىگرد آرند .
و آنگه که دریاها جوشان گردند .
و آنگاه که جانها به هم درپیوندند .
و آنگه که از آن دخترکان زنده بگور پرسند ،
به کدامین گناه کشته شده اند ؟؟؟
.
.
.
و دل من نیز دخترکی بی گناه بود ...
نویسنده :
هوخشتره - گاه ۱٠:٢۳ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳
*
درودی به زلالی مهر
دور از تو
اینجا و آنجا و این و آن ندارد
بهشت ، دوزخ است و شادی ، اندوه .
اما
یاد تست که تاب می دهد
این دوری و دیری را .
به خاکپای تو ــ که آن هم بزرگ سوگندی است ــ که
این دوره ی پر نشیب و فراز سربازی را
ــ آنچنان که همیشه سربازی سراندازم برای تو ــ
به شوق تو
مردانه بگذرانم
و برایت بهترین شوم
هرچند
بهترین بهترین ها
در برابر بزرگی و خوبی و وجود نازنینت
کمترین کمترین هاست .
در برابر این همه بزرگی و نیکی و مهر
سر فرو می آورم
و تا دیدار پسین
مردانه شکیبایی می کنم
و با سری سربلند و دلی سرشار از تو
می روم .
به امید دیدار بهترین و درست ترین ــ که تویی ــ .
*******
و اما سخنی با دوستان :
تلاشم اینه که تو نخستین فرصت باز هم بنویسم . تو مدت نبودنم اگه فراموشم نکنین که شرط دوستی رو به جا آوردین و بر من منت گذاشتین . من هم امیدوارم که بتونم محبتاتون رو جبران کنم و زود و پر توان برگردم .
پیروز باشید و سبز 
نویسنده :
هوخشتره - گاه ۱٠:٢٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦
*
ملامتم مکن ؛
که در گاه دیدار
دست و پا گم کرده راه خانه نمی دانم .
چه هیچ ذره ای را
در خواب هم رخ نمی نماید
که با چشمه ی خورشید هم وثاق گردد .
دیدارت
بهشت موعود است
و بهاری بی خزان
و گلزاری بی پایان
و مستی ایست جاودان ...
نه !
این ها شاید و این همه نشاید .
بی شمار چشم کم است برای دیدنت
و بی شمار دل برای دوست داشتنت
و بی شمار سر برای درباختن در پایت
و بی شمار جان که گردد به فدایت
نه !
این ها همه شاید و این همه نشاید .
چه خوش است در محراب ابروانت به نماز ایستادن
و حیران آن دو چشم مست
کعبه ی رویت را به نظاره نشستن
و گل گفتن و گل شنفتن
و با دل تو راز دل گفتن .
چه شیرین است و خواستنی
اما نه !
این ها همه شاید و این همه نشاید .
پیش من
آوازت آواز خداست
و دیدارت ،
دیدار خدا ،
و عاشق از معشوق حاشا کی جداست .
شرح عشق و شور و اشتیاق
و حدیث دلدادگی
و آن سر نهان که دل اهل نظر برد
و آن چیز دیگر
ــ که تویی ــ
و آن همه که شاید و بیش از آن را ،
تنها و تنها باید از زبان خدای شنید و بس .
که تنها او تواند شرح خود گفتن
و بدین دریای بی کران معنا
دُر معنی سفتن .
و باید او را بی کران سپاس گفت
و آفرین
که فرمود :
فتبارک الله احسن الخالقین ...
نویسنده :
هوخشتره - گاه ۱٠:۱٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦
*
دل تنگم و دیدار تو درمان منست
بی رنگ رخت زمانه زندان منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان منست
نویسنده :
هوخشتره - گاه ۱٢:٠٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠
" Don't ever give up your dreams " " مبادا که رویاهایت را فروگذاری "
I know you're going to make it می دانم بر آنی که کار به پایان بری
It may take time and hard work شاید دیریاب باشد و بسیار دشوار
You may become frustrated and at times you'll feel like giving up شاید بفرسایی و بخواهی رها کنی
Sometimes you may even wonder if it's really worth it گاه تردید داری که به این همه می ارزد
But I have confidence in you اما به تو ایمان دارم
and I know you'll make it و هیچ تردیدی ندارم که پیروز خواهی شد
if you try . . اگر بکوشی
" Amanda Pierce" " آماندا پیرس "
------------------
برگرفته از کتاب " رویاهایت را رها مکن " نگاشته ی سوزان پالیس شوتس
ترجمه ی عبدالعلی براتی