یتااهو

دل آواز

ورزش 3

شارژ ایرانسل

فال حافظ

ایران میهن من ؛ تن آریایی روان اهورایی

۱۳٩۱/۱/٢٠

حلاجیه

واژگان کلیدی :حلاج، خدا، عشق

*

سربلندم

بر دار ،

و سربلندم ؛

چه نه دلی سوزانده ام ،

نه خانه ای ویران کرده ام ،

نه آبرویی برده ام ،

نه اشکی بر گونه ای نشانده ام ،

و نه ...

سالها نشاطم غم تو بود .

تو که امروز به تماشا نشسته ای

دست و پا بریدنم

و سربلندی ام را .

خونی ندارم که گلگونه ام سازم ،

چرا که سالها

خونم از دیدگان به گونه ها روان است .

سرخ می شوم ؛

تا نپندارند که سپید گشته ام از هراس مرگ ،

نه از خون ،

نه ازشرم ،

که از غیرت ،

که با رقیب می بینمت

تو که امروز به تماشا نشسته ای

دست و پا بریدنم

و سربلندی ام را

و به موافقت پاره گلی می اندازی سنگسارم را ؛

در آن نوبت که به آن محکمه ای خوانده شوی

به پهنای بی پایان

و داوری به بزرگی و پاکی و خوبی و داد

و یانش بیکران

نه دست کس در دست تو

و نه کس فریادرس تو ؛

پاسخ آن همه دل سوخته ،

خانه های ویران گشته ،

آبروهای ریخته ،

و اشک های به گونه نشانده را . . .

چگونه خواهی داد ؟



۱۳٩٠/۱٢/۸

بدون شرح

واژگان کلیدی :اصغر فرهادی، جدایی نادر از سیمین، اسکار

 *

درود بر اصغر فرهادی مرد تاریخ ساز سینمای ایران و شادباش به مردم فرهنگی و بزرگ منش ایران



۱۳٩٠/۱٢/۳

ته آن تصویر تاریک

واژگان کلیدی :تصویر، اعتراض، هراس، تاریک

*

نه گذر ثانیه ها

نه هراس دقایق

نه مرور ساعت ها

روزهاست که من به ته آن تصویر تاریک کشیده شده ام

بی هیچ مخاطبی

اما به ته خط نرسیده ام .

قیچی آهنی فریبی است

که گیسوان خیالی مرا غش غش غلغلک می دهد

نه دستی که بچرخاندش

و نه زلفی که بپیرایدش

و نه حتی افسون خیال صدای چرق چرق تیغه هایش

که خلوت مرا به هم ریزد

ماه هاست که نشسته ام روی این صندلی پایه بلند

بی هیچ مشاطه ای

اما به ته خط نرسیده ام .

بودن با تو تمنای سال ها بود

و انگیزه ی رفتن ها

و نرسیدن ها

و من سال هاست در خودم می روم

و می روم در خودم

بی هیچ همرهی

اما به ته خط نرسیده ام .

در اوج گمان هایت به محبت های واقعی من - که خیالی اش می انگاری -

و در بی چیزی اعتراضت

چشمان مرا به گرو بگیر و نگاهت را به من ببخش

و اکنون

تو  آرزو می کنی من به ته آن تصویر تاریک کشیده شوم

شاید از گذر ثانیه ها به تنگ آمده ای

و هراس دقایق تنهایی آزارت می دهد

و یا از مرور ساعت ها دلگیر شده ای ؛

نه گذر ثانیه ها

نه هراس دقایق

نه مرور ساعت ها

روزها و ماهها و سال هاست که  من به ته آن تصویر تاریک کشیده شده ام

بی هیچ مخاطبی

اما به ته خط نرسیده ام .



۱۳٩٠/۱٠/٢٤

نامه هایی برای هیچکس - آن

واژگان کلیدی :نامه، عشق، آن، دل تنگ

*

بیا از نخست بیاغازیم ؛

عشقی را ،

که همیشه بزنگاه آمدن است ،

و گاه و بیگـاه نمی شناسد .

من باور دارم ،

که دانستن و دریافت و یابش درونی ،

و برآیندشان ،

و هرآنچه به زبان تازی " شعور " می نامندش -  و من برابر پارسی اش را نمی دانم چه بنگارم - ،

بی هیچ گمانی ،

آن تست ؛

و هیچ کس را یارای آن نیست ،

که آن  آن را ،

در آنی که آن آن زاده می شود ،

و آنی پیش از آن آن ،

و آنی پس از آن آن ،

و آنی و آن هایی پیشتر ،

و آنی و آن هایی پس تر ،

آن تو نداند ،

و نشناسدش ،

و ارجمندش ندارد ،

آن گونه که تو می شناسی ،

آن خود می دانی ،

و باورش داری .

امروز از آن روزهای همیشگی ست ،

که هوای تو را دارم ،

و دل تنگم برای تو ،

بیا از نخست بیاغازیم ؛

عشقی را ،

که همیشه بزنگاه آمدن است ،

و گاه و بیگـاه نمی شناسد ...



۱۳٩٠/۱٠/۱۸

شکست - ه. ا. سایه

واژگان کلیدی :دل، آرزو، سایه

 *

 آسمان زیر بال اوج تو بود

 چون شد ای دل که خاکسار شدی ؟

 سر به خورشید داشتی و دریغ

 زیر پای ستم

 غبار شدی

 ترسم ای دلنشین دیرینه

 سرگذشت تو هم ز یاد رود

 آرزومند را غم جان نیست

 آه اگر آرزو به باد رود 



۱۳٩٠/۱٠/۱٢

تردید

واژگان کلیدی :عشق، دیدار، تردید

*

ره دور است و فرصت دیر ،

و هنوز شوق دیداری هست .

بگوی آن سخن نگفته را ،

که دیگ سینه را به جوش آرد .

پیش از آنکه بجویی و نیابی ،

در آن گاه که ناگاه می شود بی گاه .

در آن هر کجا ،

در آن هرچه ،

در آن آن ،

که آنی می گذرد .

تا کی عشق را در پستوی خانه نهان خواهی کرد ؟

بگوی آن سخن نگفته را ،

که ره دور است و فرصت دیر ،

و هنوز شوق دیداری هست ...



۱۳٩٠/٩/٢۳

نامه هایی برای هیچکس - خطوط موازی

واژگان کلیدی :نامه، عشق، امید، رسیدن

*

خودمان را گول نزنیم ،

از نخست ما دو خط موازی بودیم .

با هزار سال نوری جدایی .

در لحظه هایی چه دیر ،

و جاهایی چه دور ،

امید آن بود که در بی نهایت به هم رسیم .

اما در ساعاتی مانده به همان لحظه های دیر ،

و در نزدیکی همان جاهای دور ،

من خود را شکستم ،

تا زودتر از بی نهایت به تو برسم ؛

شاید هزار سال دگر .

لیک ،

در دقایقی مانده به همان لحظه های دیر ،

و نزدیکتر به همان جاهای دور ،

تو از نو مرا شکستی ،

تا همان امید رسیدن در بی نهایت را نیز

نا امید کرده باشی .

افسوس ،

که در ثانیه هایی مانده به همان لحظه های دیر ،

و نزدیکترین به همان جاهای دور ،

آنگاه که پهنه ی هستی ام را درنوردیدم ،

تا مگر از آنسوی بی پایان به تو باز رسم ،

تو ثانیه هایی پیش از ثانیه هایی مانده به همان لحظه های دیر ،

و گام هایی مانده به نزدیکترین به همان جاهای دور ،

به نقطه ی پایان رسیده بودی .

و این بود ،

پایان تلخ حکایت شیرین رفتن ...



۱۳٩٠/٩/٥

بودن و ننمودن و نمودن و نبودن ( با همکاری بایزید بسطامی )

واژگان کلیدی :خدا، انسان، بایزید بسطامی، دل

 

*

 تا چند بودن و ننمودن یا نمودن و نبودن . " یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می نمایی "

 *******

 چرا برخی انسان ها بیخود واسه خودشون مشغولیت ذهنی درست می کنن و دنبال پاسخ می گردن برا پرسش های اصولیشون . اصولن با منطق جاودانه ی " لی لی لی لی حوضک " میشه پاسخ خدا رو هم داد چه برسه به بنده ی خدا . آخرش هم که با فلسفه ی فراموش ناشدنی " تا بعدی " دل و احساس و فکر و ... خلاصه همه چی کشکه . بهتره بچسبن به همون سه گوش ها و چهارگوش ها و پنج گوش ها و ... ی عشقاطفیساسی * چون با حذف شدن یه ضلع هیچ اتفاقی نمیوفته ، هم میشه جواب داد و هم به گسترش اضلاع فکر کرد .

*******

 ما دلی نشکستیم

و اما دلمان به سختی شکستند

بشارت ده دل شکنان را ... 

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 *  ( عشقی + عاطفی + احساسی )




۱۳٩٠/٧/٢٠

به کدامین گناه ؟؟؟

واژگان کلیدی :دل

*

گاه یا گهگاه یا همیشه

بی ایراد بودن ، ایراد است .

و خوب بودن ، آزار دهنده .

و پاک بودن ، غیر قابل پذیرش .

در این خراب ریخته ای که ؛

مردمانش سنگ را بسته اند و سگ را گشاده .

و فروشگاه ها همه پر از عصاهای سپید دزدی است .

 

*******

من جنگ را بُردم .

و پاداشم این بود ،

که " در هیچ جنگی پس از آن تنها نباشم " .

اما از آن پس

مرا شکستند ،

و تنها رها کردند ،

" چون بُرده بودم "

 

*******

 

آنگاه که خورشید به هم درپیچد .

و آنگه که ستارگان همى‏تیره شوند .

و آنگاه که کوهها به رفتار آیند .

و آنگه شتران ماده وانهاده شوند .

و آنگاه که ددان را همى‏گرد آرند .

و آنگه که دریاها جوشان گردند .

و آنگاه که جانها به هم درپیوندند .

و آنگه که از آن دخترکان زنده بگور پرسند ،

به کدامین گناه کشته شده اند ؟؟؟

.

.

.

و دل من نیز دخترکی بی گناه بود ...  



۱۳٩٠/٦/۳

نامه هایی برای هیچکس - سربازی

واژگان کلیدی :نامه، تو، سربازی

*

درودی به زلالی مهر

دور از تو

اینجا و آنجا و این و آن ندارد

بهشت ، دوزخ است و شادی ، اندوه .

اما

یاد تست که تاب می دهد

این دوری و دیری را .

به خاکپای تو ــ که آن هم بزرگ سوگندی است ــ که

این دوره ی پر نشیب و فراز سربازی را

ــ آنچنان که همیشه سربازی سراندازم برای تو ــ

به شوق تو

مردانه بگذرانم

و برایت بهترین شوم

هرچند

بهترین بهترین ها

در برابر بزرگی و خوبی و وجود نازنینت

کمترین کمترین هاست .

در برابر این همه بزرگی و نیکی و مهر

سر فرو می آورم

و تا دیدار پسین

مردانه شکیبایی می کنم

و با سری سربلند و دلی سرشار از تو

می روم .

به امید دیدار بهترین و درست ترین ــ که تویی ــ .

 

*******

 

و اما سخنی با دوستان :

 

 

تلاشم اینه که تو نخستین فرصت باز هم بنویسم . تو مدت نبودنم اگه فراموشم نکنین که شرط دوستی رو به جا آوردین و بر من منت گذاشتین . من هم امیدوارم که بتونم محبتاتون رو جبران کنم و زود و پر توان برگردم .

 

 پیروز باشید و سبز